ا و ر یــــــــــــــــــــــــــــا
 RSS  : Atom :خانه :: ارتباط با من : پروفایل : پارسی بلاگ
بشنو تا بدانی و ساکت شو تا سالم بمانی . [امام علی علیه السلام]
  • موضوعات وبلاگ
  • شعر و شاعری

  • پیوندهای روزانه
  • starlit [50]
    زیر پوست زندگی [58]
    اختر شناسی [81]
    [آرشیو(3)]


  • تعداد بازدیدهای وبلاگ
  • - کل بازدیدها: 4488 بازدید
    - امروز: 2 بازدید
    - دیروز: 10 بازدید

  • درباره من
  • ا و ر یــــــــــــــــــــــــــــا
    اوریا یزدی[32]
    من همان به که بسوزم زغم و دم نزنم/ ور نه از دود دل آتش به جهان در فکنم*همچو شمع ار سخن سوز دل آرم به زبان /در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم* مینوشتم سخنی چند ز درد دل خویش /دفتر از خون دلم پر شد و تر شد سخنم

  • لوگوی وبلاگ
  • ا و ر یــــــــــــــــــــــــــــا

  • دوستان من
  • آقاشیر
    خورجین عشق
    تمهیدات برای حضور و ظهور
    کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
    ...زندگی آب روان است روان میگذرد
    نوشته های یک ناظم
    صدای سکوت
    . : آدم و حوا : .
    خلوت من
    کویر
    جاده خدا
    دم مسیحائی
    امیدزهرا
    علم بی نهایت ، هنر،‏ دین ...
    کجایند مردان بی ادعا؟
    سخن دل
    طعم شیرین دو دقیقه
    آدمک ها

    توهمات قرن 21
    در هوای دوست
    امٌل
    زیر آسمان خدا
    چهارم شخص مجهول
    هرچه می خواهد دل تنگت بگو
    کلک بهار
    « یا مهدی ادرکنی »
    به دنبال خویشتن ِخویش
    خط بارون
    کسی که مثل هیچکس نیست
    نگاه منتظر
    کوثر
    عاشقانه
    چند حرف زندگی
    پاسبان*حرم دل *شده ام شب همه شب
    خلوت تنهایی
    پرهیزکار عاشق است !
    نقطه سر خط (گاه نوشت های من)
    رادیوی نسل برتر
    شیدایی
    تنهایی مرامه عشقه
    سخنان حکیمانه یک پسر دیوانه!
    عشق من هیچ وقت تنهام نزار
    عــــشقـــــولـــــک
    روانشناسی آیناز
    همسفر عشق
    فریاد دل
    خموش پر گفتار
    السلام علیک یا صاحب الزمان
    نگاهم برای تو
    مروارید خلیج عشق
    شاعرانه
    گلهای د نیا
    پرستوی مهاجر
    یادداشت‏های بدون ‏متن!
    بازی بزرگان
    تا.....شقایق
    با او می شود ...............
    جـــــــــرس . . .
    جک موزیک
    عشق الهی: نگاه به دین با عینک محبت، اخلاق، عرفان، وحدت مسلمین
    کلبه احزان
    پژواک دل...
    کلبه ی پریشان
    السلام علیک یا اباصالح المهدی
    روزگار رهایی
    The language of Soul
    انعکاس دل
    گاه نوشتهایی درباره ی هیچ چیز و همه چیز
    باید رفت....
    خلوت سرای شیدای بی نشون
    پیغام ظهور(ساز شکسته)-
    افق بیکران روح من
    پرنده مهاجر
    مسافره شب
    دلنوشته هایم برای خدا
    زندونی
    :::.....اینجا همه چی پیدا می شه فعلا بیا تو.....:::
    طلسم شدگان
    کوچه ام مهتابی است
    به دادم برس
    آموزش فتو شاپ CS

  • دوستان من لوگوی















  • اشتراک
  • نام:

    ایمیل:

     

  • آرشیو مطالب
  • برگ اول [15]
    برگ دوم [15]
    اوریا
    اولین کلاس حسابان
    برگ سوم [2]

  • موسیقی وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو
  • یــــاهـو

    ? + تقدیم به او که بعد از رفتنش...
  • اوریا یزدی جمعه 31/3/1387 ساعت 11:28 صبح
  • تقدیم به او که بعد از رفتنش تپش قلبم به خاطره ها پیوست

    تقدیم به او که با آخرین کلامش تسلی خاطرم گشت اما...

    تقدیم به او که روز گاران تنهاییم هست تنها یادگارم در خاطرات

    حال بی او غریبترین مسافر طوفان دلواپسی هایم

    حال بی او تنهاترین رهگذر جاده هایم

    ای که تنهایم گذاشتی با کوله باری از حسرت

    حسرت نگفته هایم حسرت همه دردهای نهانم

    حسرت تمام شبها که بی تو چونین تاریک و هولناکند

    حسرت هرآنچه باید میگفتم اما هرگز آن دقایق...

    حال رفتی و تنهایم گذاشتی در پیچ و خم این جاده ی ظلمانی

    تنهایم گذاشتی با همه رنج ها

    مگر نمیدانی؟

    مگر نمیدانی حال این غریب تنها را

    بازگرد تا توانم در آغوش گرمت جانی دوباره یابم

    بازگرد تا با نوازشت هایترنگی تازه به رخساره ام دهی

    ای که این دیوانه دل را در گردش روزگار تنها نهادی

    بازگرد و آرام بخش دل ناآرامم باش

    بازگرد و دریای خونین چشمانم را بنگر

    که در فرقات چونین سرگردانند

    بازگرد و خود آرام ساز اقیانوس پر تلاطم غریب چشمانم را

    13/2/86


    نظرات دیگران ( )

    ? + به بونه ی روز سمپاد
  • اوریا یزدی یکشنبه 15/2/1387 ساعت 1:0 عصر
  • دیروزچهاردهم اردیبهشت بود یعنی روز مبارک سمپااااااااااااااااااااااااااااد!!!!  به افتخار هر چی تیز هوشانیه یه کف نا مرتب!!! به مناسبت همین روز شعری رو سرودم که البته اگه به نظرتون آشنا اومد سریعا به کوچه ی علی چپ مراجعه فرمائید!!با تشکر() :


     


    اهل تیزهوشانم                            


    روزگارم بد نیست                                                        


    تکه درسی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی    


    دبیرانی دارم بهتر از برگ درخت    


    معاونانی بهتر  از آب روان                                                            


    و مدیری که در این نزدیکی است   


    توی این سالن ها پای آن کاج بلند                                               


    روی آگاهی زنگ تفریح روی قانون کلاس


    من تیزهوشانی ام


    قبله ام یک گچ سرخ


    جانمازم تخته مهرم تخته پاک کن


    کلاس سجاده ی من!!


    من سوال با طپش پنجره ها می پرسم


    در سوالم جریان دارد ماه جریان دارد طیف


    سنگ از پشت سوالم پیداست


    همه ذرات سوالم متبلور شده است


    من سوالم را وقتی می پرسم


    که معلم درسش را گفته باشد سر ساعت قبل


    من درسم را پی « یا الله درس بخون» مادر می خوانم


    پی «زود باش پدر»


    کتابهایم بر لب آب دفترهایم زیر اقاقی هاست


    تستهایم مثل نسیم می رود دست به دست می رود کلاس به کلاس


    تست سمپادی من روشنی مدرسه است


    اهل تیزهوشانم


    پیشه ام درسخوانی است


    گاهگاهی جوابی می سازم سر کتبی می فروشم به معلم


    تا به آواز خودم که در آن زندانی است


    دل تنهایی او تازه شود


    چه خیالی ، چه خیالی می دانم


    خوب می دانم حوض درسخوانی من بی ماهی است


    اهل تیزهوشانم


    نسبم شاید برسد


    به نوید نادری علیزاده در قائم شهر ، به شهرام رحیمی


    نسبم شاید به علی عادل زاده در شهر کرمان برسد


    اهل تیزهوشانم


    رفته بودم چشمک


    فروشنده از من پرسید: چند من کتاب تست می خوانی؟


    من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟


    اهل تیزهوشانم


    مدرسه مان در طرف سایه ی دانایی است


    مدرسه مان در طرف غول آباد


    مدرسه مان جای گره خوردن احساس و کلاس


    نقطه ی برخورد دبیر است و من و یک لبخند


    مدرسه مان شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت باشد


    اهل تیزهوشانم اما


    مدرسه ی من اینجا نیست


    مدرسه ام گم شده است


    من با تاب من با تب


    مدرسه ای در طرف دیگر شب ساخته ام


    من در آنجا صدای نفس فرمول را می شنوم


    و صدای آخ نیوتون از پشت درخت


    (به گمانم به سرش سیبی خورد!!)


    و صدای مبهم عنصر ها لای جدولهایم


    من در آنجا عشق را می فهمم


    می فهمم که چرا جاذبه باید عاشق باشد؟


    که چرا خون سرخ است؟


    من صدای وزش ماده را می شنوم


    و صدای ناله ی آهن را


    و حروف عربی که چه ساکت هستند


    من به آغاز زمین نزدیکم


    نبض گلها را می گیرم


    آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت


    روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست


    روح من کمسال است


    روح من گاهی از شوق یک بیست سرفه اش می گیرد


    روح من بیکار است


    گاهگاهی سر اندک نمره


    با دبیرم ره کل کل دارد


    من به یک نمره ی کوچک خشنودم


    و به بوییدن یک بیست در باغچه ی برگه ی خود


    بیست گرفتن رسم خوشایندی است


    بیست بال و پری دارد با وسعت مرگ


    پرشی دارد اندازه ی عشق


    بیست چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود


    قبول...اما :


    چه اهمیت دارد گاه اگر می گویند نمره ات بیست نشد؟


    هر کجا هستم با هر نمره ای هستم ، باشم!


    آسمان مال من است


    پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمین مال من است


    من نمی دانم که چرا می گویند


    بیست نمره ی نجیبی است ، تست صد در صد زیباست


    و چرا در برگه ی هیچ کسی ده نیست؟


    نمره ی ده چه کم از نمره ی بیست دارد؟


    چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید


    نمره را باید شست


    نمره باید خود باد ، نمره باید خود باران باشد


    زیر باران باید کتبی داد


    بیست تو تر شدن پی در پی


    بیست تو آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است


    بیایید صبح ها با هم نان و پنیرک بخوریم


    و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام


    و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت


    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید


    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست


    و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند


    و اگر نمره ی زیستمان بیست نشد


    نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد


    و اگر فیزیکمان صفر شدیم


    نخواهیم نیوتون از در خلقت برود بیرون


    و بدانیم اگر عدد پی نبود زندگی چیزی کم داشت


    و اگر گلوکز نبود لطمه می خورد به قانون درخت


    و اگر تست نبود دست ما در پی چیزی می گشت


    و اگر نمره نبود منطق زنده ی درس خواندن دگرگون می شد


    آری تا شقایق هست درس باید خواند


    اما کار ما نیست فقط بیست گرفتن


    کار ما شاید این است که


    در افسون گچ و تخته شناور باشیم


    پشت دانایی اردو بزنیم


    آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی


    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم


    کار ما شاید این است


    که میان عدد حجم حباب صابون


    پی آواز حقیقت بدویم....


     


    پاورقی: سهراب جان حلالم کن.... میدونم الآن تو قبر رفتی رو ویبره... شرمنده....


    پ. ن : این یکی کار من نیس. کار دوس عزیزم فاطمه قانع هس.................


    نظرات دیگران ( )


    ? لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    [31/3/1387- 11:28 ص] تقدیم به او که بعد از رفتنش...
    [15/2/1387- 1:0 ع] به بونه ی روز سمپاد
    [آرشیو شده ها]

    Desigened By Parsiblog.com