ديروزچهاردهم ارديبهشت بود يعني روز مبارک سمپااااااااااااااااااااااااااااد!!!! به افتخار هر چي تيز هوشانيه يه کف نا مرتب!!! به مناسبت همين روز شعري رو سرودم که البته اگه به نظرتون آشنا اومد سريعا به کوچه ي علي چپ مراجعه فرمائيد!!با تشکر(
) :
اهل تيزهوشانم
روزگارم بد نيست
تکه درسي دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي
دبيراني دارم بهتر از برگ درخت
معاوناني بهتر از آب روان
و مديري که در اين نزديکي است
توي اين سالن ها پاي آن کاج بلند
روي آگاهي زنگ تفريح روي قانون کلاس
من تيزهوشاني ام
قبله ام يک گچ سرخ
جانمازم تخته مهرم تخته پاک کن
کلاس سجاده ي من!!
من سوال با طپش پنجره ها مي پرسم
در سوالم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت سوالم پيداست
همه ذرات سوالم متبلور شده است
من سوالم را وقتي مي پرسم
که معلم درسش را گفته باشد سر ساعت قبل
من درسم را پي « يا الله درس بخون» مادر مي خوانم
پي «زود باش پدر»
کتابهايم بر لب آب دفترهايم زير اقاقي هاست
تستهايم مثل نسيم مي رود دست به دست مي رود کلاس به کلاس
تست سمپادي من روشني مدرسه است
اهل تيزهوشانم
پيشه ام درسخواني است
گاهگاهي جوابي مي سازم سر کتبي مي فروشم به معلم
تا به آواز خودم که در آن زنداني است
دل تنهايي او تازه شود
چه خيالي ، چه خيالي مي دانم
خوب مي دانم حوض درسخواني من بي ماهي است
اهل تيزهوشانم
نسبم شايد برسد
به نويد نادري عليزاده در قائم شهر ، به شهرام رحيمي
نسبم شايد به علي عادل زاده در شهر کرمان برسد
اهل تيزهوشانم
رفته بودم چشمک
فروشنده از من پرسيد: چند من کتاب تست مي خواني؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟
اهل تيزهوشانم
مدرسه مان در طرف سايه ي دانايي است
مدرسه مان در طرف غول آباد
مدرسه مان جاي گره خوردن احساس و کلاس
نقطه ي برخورد دبير است و من و يک لبخند
مدرسه مان شايد قوسي از دايره ي سبز سعادت باشد
اهل تيزهوشانم اما
مدرسه ي من اينجا نيست
مدرسه ام گم شده است
من با تاب من با تب
مدرسه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من در آنجا صداي نفس فرمول را مي شنوم
و صداي آخ نيوتون از پشت درخت
(به گمانم به سرش سيبي خورد!!)
و صداي مبهم عنصر ها لاي جدولهايم
من در آنجا عشق را مي فهمم
مي فهمم که چرا جاذبه بايد عاشق باشد؟
که چرا خون سرخ است؟
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ناله ي آهن را
و حروف عربي که چه ساکت هستند
من به آغاز زمين نزديکم
نبض گلها را مي گيرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه ي اشيا جاريست
روح من کمسال است
روح من گاهي از شوق يک بيست سرفه اش مي گيرد
روح من بيکار است
گاهگاهي سر اندک نمره
با دبيرم ره کل کل دارد
من به يک نمره ي کوچک خشنودم
و به بوييدن يک بيست در باغچه ي برگه ي خود
بيست گرفتن رسم خوشايندي است
بيست بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق
بيست چيزي نيست که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود
قبول...اما :
چه اهميت دارد گاه اگر مي گويند نمره ات بيست نشد؟
هر کجا هستم با هر نمره اي هستم ، باشم!
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمين مال من است
من نمي دانم که چرا مي گويند
بيست نمره ي نجيبي است ، تست صد در صد زيباست
و چرا در برگه ي هيچ کسي ده نيست؟
نمره ي ده چه کم از نمره ي بيست دارد؟
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
نمره را بايد شست
نمره بايد خود باد ، نمره بايد خود باران باشد
زير باران بايد کتبي داد
بيست تو تر شدن پي در پي
بيست تو آب تني کردن در حوضچه ي اکنون است
بياييد صبح ها با هم نان و پنيرک بخوريم
و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت
و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي آيد
و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست
و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند
و اگر نمره ي زيستمان بيست نشد
نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و اگر فيزيکمان صفر شديم
نخواهيم نيوتون از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر عدد پي نبود زندگي چيزي کم داشت
و اگر گلوکز نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر تست نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و اگر نمره نبود منطق زنده ي درس خواندن دگرگون مي شد
آري تا شقايق هست درس بايد خواند
اما کار ما نيست فقط بيست گرفتن
کار ما شايد اين است که
در افسون گچ و تخته شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم
کار ما شايد اين است
که ميان عدد حجم حباب صابون
پي آواز حقيقت بدويم....
پاورقي: سهراب جان حلالم کن.... ميدونم الآن تو قبر رفتي رو ويبره... شرمنده....
پ. ن : اين يکي کار من نيس. کار دوس عزيزم فاطمه قانع هس.................