ا و ر يــــــــــــــــــــــــــــا
 RSS  : Atom :خانه :: ارتباط با من : پروفايل : پارسي بلاگ
دانشمند از روزه دار شب زنده دار مجاهد در راه خدا، پاداش بزرگتري دارد . [امام علي عليه السلام]
  • موضوعات وبلاگ
  • شعر و شاعري

  • پيوندهاي روزانه
  • starlit [63]
    زير پوست زندگي [74]
    اختر شناسي [92]
    [آرشيو(3)]


  • تعداد بازديدهاي وبلاگ
  • - کل بازديدها: 4842 بازديد
    - امروز: 4 بازديد
    - ديروز: 8 بازديد

  • درباره من
  • ا و ر يــــــــــــــــــــــــــــا
    اوريا يزدي[32]
    من همان به که بسوزم زغم و دم نزنم/ ور نه از دود دل آتش به جهان در فکنم*همچو شمع ار سخن سوز دل آرم به زبان /در نفس شعله زند آتش عشق از دهنم* مينوشتم سخني چند ز درد دل خويش /دفتر از خون دلم پر شد و تر شد سخنم

  • لوگوي وبلاگ
  • ا و ر يــــــــــــــــــــــــــــا

  • دوستان من
  • اميدزهرا
    امٌل
    کلک بهار
    تمهيدات براي حضور و ظهور
    کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
    ...زندگي آب روان است روان ميگذرد
    آدمک ها
    به دادم برس
    کوير
    عــــشقـــــولـــــک
    روزگار رهايي
    آقاشير
    خورجين عشق
    راديوي نسل برتر
    روانشناسي آيناز
    کسي که مثل هيچکس نيست
    خط بارون
    زير آسمان خدا
    خلوت من
    « يا مهدي ادرکني »
    نوشته هاي يک ناظم
    صدای سکوت
    دم مسيحائي
    جاده خدا
    چهارم شخص مجهول

    . : آدم و حوا : .
    طعم شيرين دو دقيقه
    سخن دل
    کجايند مردان بي ادعا؟
    نگاه منتظر
    تنهايي مرامه عشقه
    به دنبال خويشتن ِخويش
    عاشقانه
    پرهيزکار عاشق است !
    در هواي دوست
    علم بي نهايت ، هنر،‏ دين ...
    چند حرف زندگي
    خلوت تنهايي
    توهمات قرن 21
    هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
    نقطه سر خط (گاه نوشت های من)
    همسفر عشق
    کوثر
    پاسبان*حرم دل *شده ام شب همه شب
    شيدايي
    سخنان حکيمانه يک پسر ديوانه!
    عشق من هيچ وقت تنهام نزار
    فرياد دل
    خموش پر گفتار
    السلام عليک يا صاحب الزمان
    نگاهم براي تو
    مرواريد خليج عشق
    شاعرانه
    گلهاي د نيا
    پرستوي مهاجر
    يادداشت‏هاي بدون ‏متن!
    بازي بزرگان
    تا.....شقايق
    با او مي شود ...............
    جـــــــــرس . . .
    جک موزيک
    عشق الهي: نگاه به دين با عينک محبت، اخلاق، عرفان، وحدت مسلمين
    کلبه احزان
    پژواک دل...
    کلبه ي پريشان
    السلام عليک يا اباصالح المهدي
    The language of Soul
    انعکاس دل
    گاه نوشتهايي درباره ي هيچ چيز و همه چيز
    بايد رفت....
    خلوت سراي شيداي بي نشون
    پيغام ظهور(ساز شکسته)-
    افق بيکران روح من
    پرنده مهاجر
    مسافره شب
    دلنوشته هايم براي خدا
    زندوني
    :::.....اينجا همه چي پيدا مي شه فعلا بيا تو.....:::
    طلسم شدگان
    کوچه ام مهتابي است
    آموزش فتو شاپ CS

  • دوستان من لوگوي
















  • اشتراک
  • نام:

    ايميل:

     

  • آرشيو مطالب
  • برگ اول [15]
    برگ دوم [15]
    اوریا
    اولین کلاس حسابان
    برگ سوم [2]

  • موسيقي وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو
  • يــــاهـو

       [آرشيو شده ها]
    ? + تقديم به او که بعد از رفتنش...
  • اوريا يزدي جمعه 31/3/1387 ساعت 11:28 صبح
  • تقدیم به او که بعد از رفتنش تپش قلبم به خاطره ها پیوست

    تقدیم به او که با آخرین کلامش تسلی خاطرم گشت اما...

    تقدیم به او که روز گاران تنهاییم هست تنها یادگارم در خاطرات

    حال بی او غریبترین مسافر طوفان دلواپسی هایم

    حال بی او تنهاترین رهگذر جاده هایم

    ای که تنهایم گذاشتی با کوله باری از حسرت

    حسرت نگفته هایم حسرت همه دردهای نهانم

    حسرت تمام شبها که بی تو چونین تاریک و هولناکند

    حسرت هرآنچه باید میگفتم اما هرگز آن دقایق...

    حال رفتی و تنهایم گذاشتی در پیچ و خم این جاده ی ظلمانی

    تنهایم گذاشتی با همه رنج ها

    مگر نمیدانی؟

    مگر نمیدانی حال این غریب تنها را

    بازگرد تا توانم در آغوش گرمت جانی دوباره یابم

    بازگرد تا با نوازشت هایترنگی تازه به رخساره ام دهی

    ای که این دیوانه دل را در گردش روزگار تنها نهادی

    بازگرد و آرام بخش دل ناآرامم باش

    بازگرد و دریای خونین چشمانم را بنگر

    که در فرقات چونین سرگردانند

    بازگرد و خود آرام ساز اقیانوس پر تلاطم غریب چشمانم را

    13/2/86


    نظرات ديگران ( )

    ? + به بونه ي روز سمپاد
  • اوريا يزدي يکشنبه 15/2/1387 ساعت 1:0 عصر
  • ديروزچهاردهم ارديبهشت بود يعني روز مبارک سمپااااااااااااااااااااااااااااد!!!!  به افتخار هر چي تيز هوشانيه يه کف نا مرتب!!! به مناسبت همين روز شعري رو سرودم که البته اگه به نظرتون آشنا اومد سريعا به کوچه ي علي چپ مراجعه فرمائيد!!با تشکر() :


     


    اهل تيزهوشانم                            


    روزگارم بد نيست                                                        


    تکه درسي دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي    


    دبيراني دارم بهتر از برگ درخت    


    معاوناني بهتر  از آب روان                                                            


    و مديري که در اين نزديکي است   


    توي اين سالن ها پاي آن کاج بلند                                               


    روي آگاهي زنگ تفريح روي قانون کلاس


    من تيزهوشاني ام


    قبله ام يک گچ سرخ


    جانمازم تخته مهرم تخته پاک کن


    کلاس سجاده ي من!!


    من سوال با طپش پنجره ها مي پرسم


    در سوالم جريان دارد ماه جريان دارد طيف


    سنگ از پشت سوالم پيداست


    همه ذرات سوالم متبلور شده است


    من سوالم را وقتي مي پرسم


    که معلم درسش را گفته باشد سر ساعت قبل


    من درسم را پي « يا الله درس بخون» مادر مي خوانم


    پي «زود باش پدر»


    کتابهايم بر لب آب دفترهايم زير اقاقي هاست


    تستهايم مثل نسيم مي رود دست به دست مي رود کلاس به کلاس


    تست سمپادي من روشني مدرسه است


    اهل تيزهوشانم


    پيشه ام درسخواني است


    گاهگاهي جوابي مي سازم سر کتبي مي فروشم به معلم


    تا به آواز خودم که در آن زنداني است


    دل تنهايي او تازه شود


    چه خيالي ، چه خيالي مي دانم


    خوب مي دانم حوض درسخواني من بي ماهي است


    اهل تيزهوشانم


    نسبم شايد برسد


    به نويد نادري عليزاده در قائم شهر ، به شهرام رحيمي


    نسبم شايد به علي عادل زاده در شهر کرمان برسد


    اهل تيزهوشانم


    رفته بودم چشمک


    فروشنده از من پرسيد: چند من کتاب تست مي خواني؟


    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟


    اهل تيزهوشانم


    مدرسه مان در طرف سايه ي دانايي است


    مدرسه مان در طرف غول آباد


    مدرسه مان جاي گره خوردن احساس و کلاس


    نقطه ي برخورد دبير است و من و يک لبخند


    مدرسه مان شايد قوسي از دايره ي سبز سعادت باشد


    اهل تيزهوشانم اما


    مدرسه ي من اينجا نيست


    مدرسه ام گم شده است


    من با تاب من با تب


    مدرسه اي در طرف ديگر شب ساخته ام


    من در آنجا صداي نفس فرمول را مي شنوم


    و صداي آخ نيوتون از پشت درخت


    (به گمانم به سرش سيبي خورد!!)


    و صداي مبهم عنصر ها لاي جدولهايم


    من در آنجا عشق را مي فهمم


    مي فهمم که چرا جاذبه بايد عاشق باشد؟


    که چرا خون سرخ است؟


    من صداي وزش ماده را مي شنوم


    و صداي ناله ي آهن را


    و حروف عربي که چه ساکت هستند


    من به آغاز زمين نزديکم


    نبض گلها را مي گيرم


    آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت


    روح من در جهت تازه ي اشيا جاريست


    روح من کمسال است


    روح من گاهي از شوق يک بيست سرفه اش مي گيرد


    روح من بيکار است


    گاهگاهي سر اندک نمره


    با دبيرم ره کل کل دارد


    من به يک نمره ي کوچک خشنودم


    و به بوييدن يک بيست در باغچه ي برگه ي خود


    بيست گرفتن رسم خوشايندي است


    بيست بال و پري دارد با وسعت مرگ


    پرشي دارد اندازه ي عشق


    بيست چيزي نيست که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود


    قبول...اما :


    چه اهميت دارد گاه اگر مي گويند نمره ات بيست نشد؟


    هر کجا هستم با هر نمره اي هستم ، باشم!


    آسمان مال من است


    پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمين مال من است


    من نمي دانم که چرا مي گويند


    بيست نمره ي نجيبي است ، تست صد در صد زيباست


    و چرا در برگه ي هيچ کسي ده نيست؟


    نمره ي ده چه کم از نمره ي بيست دارد؟


    چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد


    نمره را بايد شست


    نمره بايد خود باد ، نمره بايد خود باران باشد


    زير باران بايد کتبي داد


    بيست تو تر شدن پي در پي


    بيست تو آب تني کردن در حوضچه ي اکنون است


    بياييد صبح ها با هم نان و پنيرک بخوريم


    و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام


    و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت


    و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي آيد


    و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست


    و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند


    و اگر نمره ي زيستمان بيست نشد


    نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد


    و اگر فيزيکمان صفر شديم


    نخواهيم نيوتون از در خلقت برود بيرون


    و بدانيم اگر عدد پي نبود زندگي چيزي کم داشت


    و اگر گلوکز نبود لطمه مي خورد به قانون درخت


    و اگر تست نبود دست ما در پي چيزي مي گشت


    و اگر نمره نبود منطق زنده ي درس خواندن دگرگون مي شد


    آري تا شقايق هست درس بايد خواند


    اما کار ما نيست فقط بيست گرفتن


    کار ما شايد اين است که


    در افسون گچ و تخته شناور باشيم


    پشت دانايي اردو بزنيم


    آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي


    در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم


    کار ما شايد اين است


    که ميان عدد حجم حباب صابون


    پي آواز حقيقت بدويم....


     


    پاورقي: سهراب جان حلالم کن.... ميدونم الآن تو قبر رفتي رو ويبره... شرمنده....


    پ. ن : اين يکي کار من نيس. کار دوس عزيزم فاطمه قانع هس.................


    نظرات ديگران ( )

       [آرشيو شده ها]

    ? ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [31/3/1387- 11:28 ص] تقديم به او که بعد از رفتنش...
    [15/2/1387- 1:0 ع] به بونه ي روز سمپاد
    [آرشيو شده ها]

    Desigened By Parsiblog.com